تبلیغات
جلال مظلوم شعر روستا - ازبجستان تاگور
جلال مظلوم شعر روستا
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
بسم الله الرحمان الرحیم
 
یک روز پیامی آمدم از ره دور
بسیار ملال آور وخیلی ناجور
محمود فقیهی ان رفیق دیرین
می خواند مرا برای یاری به حضور
او کز سفر زیارتی برمی گشت
نور خانه اش فاطمه اش شد بی نور
یک حادثه با این عظمت ویرانی
انسان شود از جان وجهانش منفور
مشهود بُد از نقلیه اش عمق بلا
شاهد خلفایی بود وچندین مامور
سخت است چنین گوهری از دست دادن
آن چهره چون ماه وضمیری چه بلور
بس داغ عظیمست فراق فرزند
مخصوص شود فرد نخست کنکور
هر سرو قد این فراق بیند شکند
صد بار اگر به او بگویی که صبور
رفتم که شوم مرحم زخم قلبش
دیدم شده بر ترک عزیزش مجبور
تنها کمکی که دوستان بنمودیم
تشیع جنازه از بجستان تاگور
وقتی که به بیده آمدیم غوغا بود
گویا که شده قیامت ویوم نُشور
می کرد روایت از زمان غسلش
منصوره که درغسل وکفن شد منصور
گفتا که نشد پاک کنم خون سرش
باآب مضاعف وبه سدر وکافور
تشیع جنازه اش زمین می لرزید
از همت آن شهربه ایمان مشهور
هرکس که ازاین مصیبت آگاهی یافت
دست از حرفه اش کشید گشت اومحجور
این نوگل پرپر شده طوفانی کرد
گریان بشد هم دیده شاکر وکفور
یارب تو هم آن مرحومه را رحمت کن
هم او وهم آنکه والدینش مغفور
جز ذکر دعا ز دست ما بر ناید
باید به خدا کرد توکل زامور
زینب به مصیبت و بلا گفت جمیل
البته جمیل است بلا نزد شکور
مظلوم بود شریک رنج و غم تو
صبر است علاج کار پس باش صبور

برگ سبزی تحفه مظلوم






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 23 شهریور 1397
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی